| ساعت ٩:٤٢ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤ |
|
سلام به همه اونهایی که از این وبلاگ دیدن میکنن. امشب اتفاقی متوجه شدم که ١۴ مرداد - یعنی امروز- اولین سالگرد وبلاگ نویسی من بود. درست یکسال . ١٢ مرداد سال قبل به عضویت در اومدم و دو روز بعد _ یعنی ١۴ _ مرداد اولین پستم رو نوشتم. به خودم تبریک میگم بابت اینهمه پشت کار. زیاد نتونستم بنویسم اما همین هم ما را بس. چون بر این باورم که هیچکس اندازه من نمی دونه با چه مشغله و گرفتاری زیادی این صفحات رو بروز می کردم (هر چند دیر به دیر). اومدم تا به خودم ثابت کنم میتونم و باید به روزهای طلایی که سپری کردم بر گردم. اغراق نمی کنم. اون روزها که برای دلم می نوشتم بهترین روزهای عمرم بود. شاید حالا اوضاع خیلی نسبت به اون روزها آفتابی تر شده باشه- بزعم دوستان- اما من می دونم که تو چه سیاه چالی افتادم. روزهای اول بر این بودم تا از این امکان برای پیدا کردن دوستان قدیم و جدید و شاید بنوعی ایجاد پایگاهی برای تعامل با دوستان دوران دانشگاه استفاده کنم. ولی انگار یا اونها منو نمی بینن یا که میدیدن اما ابراز نظر نمی کردن.پشیمون نیستم.بهر حال من تلاش خودمو می کنم. خدا رو چه دیدید . یه موقع هم امکان داره اون کاری رو که دلم می خواد انجامش دادم (برم دانشگاه و شماره تمام دوستان رو از قسمت اداری بگیرم و همه رو به یه مهمونی دعوت کنم). اینجا هم دوستان خوبی پیدا کردم . شاید نتونستم باهاشون خوب ارتباط بگیرم و خاطرات مشترک داشته باشم. اما خودم رو می بخشم و اینو یای گرفتاری های روزمره و کاریم می ذارم. و یه قول به خودم می دم تا در سال جدید وبلاگی بیشتر با این دوستان باشم و ارتباطاتم رو قوی کنم تا دوستای جدید هم مثل دوستای قدیم برام خاطره انگیز بشن. یه چیز دیگه این پست رو کاملا محاوره ای نوشتم. ببخشید. نکته قابل توجه اینکه حین نوشتن این پست یادم اومد که شنبه ١۶ مرداد هم تولدمه. اصلا هم برام مهم نیست. چون بخوام شمع هاشو ببینم خیلی مایوس میشم. آی ، آی ... جوانی داستانی بود / پریشان داستان بی سرانجامی / غمآگین قصه تلخی / که از یادش گریزانم / جوانی چون کبوتر بود و من / یکی طفل کبوتر باز ... اگه هنوز یادم باشه این باید از آثار استاد مهدی سهیلی باشه... تعطیلات آخر هفته همگی خوش و پیش از فرارسیدن ماه مبارک ازتون التماس دعا دارم.
کلمات کلیدی: تولد
|
|
| کردستان - زریوار |
| ساعت ۱۱:٢٧ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱ |
|
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ... همی دانم نادانم.... از این دست اشعار با مصادیق و مضامین تجربه و عبرت از میزان سنجی انسان، در ادبیات ایران فراوان سراغ داریم. از ادبیات کهن تا عصر میانه و سبک های نوشتاری جدید همه و همه حامل پیام های خاصی برای مخاطبان خود هستند که هرگز تازگی خود از دست نمی دهند چون عوامل انسانی تکرار پذیر و قائل به کسب تجربه اند. اینها را بعنوان مقدمه ی کوتاه بر سفرنامه ام قلمی کردم تا هم بر اهمیت سفر تکیه کرده باشم و هم از جهل انسان نسبت به موضوعات مجهول اشارتی زده باشم. فرصتی دست داد تا در سایه لطف پروردگار عازم سفر شویم.همه ساله بواسطه شرایط خاص استان های شمالی به مازندران و گیلان سفر می کردم. اغلب بواسطه قرابت مسافت آن به تهران و شرایط منحصر بفرد اقلیمی شمال عازم آن منطقه میشدم. در این میان گاهی نیز فرصتی دست میداد تا به برخی نقاط دیگر هم سری بزنم. از طالقان ، کردان و الموت تا جاده هراز و لواسانات و.... . اما اینبار مصمم به گشت و گذار در غرب کشور شدم. در ابتدا به دوستان و همراهان پیشنهاد حرکت در مسیر جاده های شمالغرب از طریق قزوین و زنجان تا تبریز و ارومیه و سپس از آنجا تا استان کردستان و بازگشت از همدان را دادم. در بدو امر همه موافق بودند، اما پس از مشاهده مختصات جغرافیایی مسیر منصرف شدند و با طرح ما مخالفت کردند و در ادامه مقرر شد تا از راه زنجان به کردستان سفر داشته باشیم. خوب بیاد دارم . رویا و توهم هم ندارم. در جاده تاکستان بودیم که باد شدیدی وزیدن گرفت. آنقدر خنک و سهمگین بود که خودروی ما را در جاده تکان بدهد و ما را از شر مصرف زیاد بنزین(به جهت روشن کردن کولر) رها کند. پیشتر رفتیم. به شهر زیبای " ابهر " رسیدیم. در خصوص این شهر گفتنی اینکه چندی قبل برای بازدید از یکی از شرکت های تابعه عازم شهر صنعتی آن شده بودم که با پیشداوری ذهنی ، جلوه ای بیابانی برای این شهر متصور بودم. اما بعد از رسیدن به شهر شاهد درختان زیبا، هوای پاک و شاید اگر اغراق نباشد گوشه ای جنگل های شمال بودم. شهر بعدی "قیدار" بود . نامش برایم آشنا بود اما تابلوی خیر مقدم مدخل شهر برایم ابهامی بدنبال داشت. ابهامم از واژه " قیدار نبی" بود. از بومی ها علت را جویا شدم و پرده هایی از جهالتم رفع شد. قیدار نام یک پیامبر الهی و نوه حضرت ابراهیم بود. مردم شهر می گفتند که این شهر از نظر مسوولین مغفول مانده است. مردم آذری زبان، خونگرم و ساده با المان های فرهنگی خاص خود که براحتی با غریبه همکلام می شدند و مهمتر از همه برایت وقت می گذاشتند تا گمراه نشوی. از قیدار به "بیجار" رفتیم به جهت تاریکی هوا و مقصد آنشب ما (سنندج) ، زیاد در آن شهر نماندیم. نیمه های شب بود که به شهر "سنندج" رسیدیم. مرکز استان کردستان. استانی که در دیوار و خشت ، خشت آن گویای مجهور ماندن و مقاومت در برابر دژخیم بود. هنوز نبض جنگ را میتوانستی بشنوی. نیمه های شب با هزار مشقت در یکی از هتلهای شهر اسکان یافتیم تا صبح حرکت کنیم. از بهترین یادمان های اقامت کوتاهم در آن شهر " بره کباب" بود که بسیار لذیذ بود. پرسان پرسان به اول جاده مریوان رسیدیم. "مریوان "مقصد بعدی گروه ما بود. جاده ای بسیار زیبا که طبیعت کوهستانی آن الگوی استقامت مردان و زنانی سخت کوش و مقاوم بود. روستا های کوچکی هم در مسیرمان بود. که جالترین آن نام "نوگل" بود. نوگل شاید برای خیلی ها (منجمله خودم) نام آشنایی نباشد. اما خوب است بدانید که این روستا یکی از قدیمی ترین نسخ خطی قرآن بدو اسلام را در خود جای داده و مسافران عبوری برای دیدن این نسخه ارزشمند به سوی مسجدی این منطقه میرفتند. پس از طی حدود 2 ساعت به "مریوان" رسیدیم. شهری که مدخل آن مانند سر در دانشگاه بود. شهر سبز بود . سبز سبز. رشته کوه هایی که با مخمل سبز درختان خودرویش و گیاهان کوهستانی آذین بسته شده بود. به سرعت به هتل رزرو شده رفتیم . یک پنجره رو به دریاچه ی زیبای زریوار و یک پنجره بسوی کوهستانهای زیبا. برای نهار سفارش غذا دادیم. "ماهی کباب" آنجا بشدت معروف و لذیذ بود. به توصیه دوستان سفارشگذاری کردیم. جای شما خالی شاید به جرات بتوانم بیان کنم که این ماهی خوشمزه ترین ماهی ای بود که تا بحال میل کرده بودم. اما امان از این دریاچه زیبای زریوار که تمام لذت ماهی را از ما گرفت. آنقدر این حشرات موذی (پشه) ما را گزیدند که از قایق پا به فرار گذاشتیم. خلاصه با کلی پماد " د - پی" شب را سپری کردیم. روز بعد به شهر رفتیم و قصدمان دو روز اقامت در مریوان و سپس جلای آن شهر به قصد شهر"بانه" وخرید بود. اما... اما و اما و اما... آنقدر مجذوب این شهر شدم که شاید بتوانم آنجا را بهترین شهری نام ببرم که در تمام عمر دیده ام . شاید رگه هایی از انسانیت گم شده و مرام و آداب ایرانی – اسلامی ایرانیان که سالها بود ندیده بودم را در آن شهر دیدم. در آن شهر دیدم آنچه را که در کتابها خوانده بودم و شاید بعضی مواقع با نوادر آن در استان تهران برخورد می کردم. زیبایی شهر، قرابت طبع و غذای سالم، بازارهایی با کسبه راستین که آنها را بواقع می توان "حبیب خدا " دانست ، در کنار مردمی صادق بی ریا غریب نواز و راست کردار که روحم را جلا می دادند. آنچه داشتند خالصانه با شما سهیم می شدند. شاید هیچ زمانی آنجا را فراموش نکنم. هیچ وقت. اول سفر مغموم از تصمیم همسفران بودم اما تنها تسکینم خاطرهای اقامتی چهار روزه در مریوان بود که ما را از خرید و عزیمت به شهر های دیگر بر حذر داشت.
کلمات کلیدی: کردستان
|
|
| تعطیلات تابستانی |
| ساعت ۱٠:۱٥ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢ |
|
دوستان عزیز سلام زمان خیلی زیادی ندارم. تعطیلات تابستانی ما از روز جمعه آغاز شده, ولی من امروز (همین الان) کارهام را تمام کردم و فردا به امید خدا عازم سفرم. به امید خدا قصد دارم از اینجا به شهرهای شمالغرب کشور (تبریز - ارومیه) و همچنین شهرهای مرزی و استان کردستان و همدان سفر کنم. اگر زنده برگشتم و خودمو به کشتن ندادم , هفته آینده در خدمت خواهم بود. اینها رو گفتم تا اگر به کامنت های شما در این مدت جواب ندادم, اساعه ادب تلقی نشود. خدا نگهدار تا هفته بعد
کلمات کلیدی: خداحافظ
|
|
| بحران ، بحران و بحران |
| ساعت ٤:٥٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥ |
|
چندیست که موجی از گرما کشور را در بر گرفته ، از سویی گرد و غبار برخواسته ازبیابان های کشورهای همسایه که محصول بی درایتی همسایگان غربی میباشد امان مردم را بریده و مشکل کمبود منابع انرژی - از جمله آب و برق – می رود تا موج دیگری از بحران را بر کشور غالب نماید. در رابطه با موضوع اخیر- کمبود آب و برق- وضعیت بحرانی بوده و تا تعطیلی نیم بند و تهدید به تعطیلی کامل صنایع مستقر در تهران نیز پیش رفته ایم. بسیاری از شرکت ها در این زمینه با تضرر هنگفت مواجه شده اند. زیان هایی که به زعم بسیاری از کارشناسان برای یک هفته گذشته ، عدد 4 میلیارد دلار را نشانه رفته است. در این برهه نمی توان سنگ و انگ فقدان فرهنگ مصرف را به مردم زد و با تغافل از عدم برنامه ریزی مناسب برای تامین آب و برق مصرفی ، عقد قرارداد فروش منابع انرژی به کشورهای دیگر را نادیده انگاشت. فارغ از ملاحظات کارشناسی در حوزه انرژی ، به نوبه خود دولت را در این زمینه مقصر می دانم. اموری که باید در وزارتخانه عریض و طویل " نیرو" مورد پیگیری قرار می گرفت و با بسترسازی های لازم برای دستیابی به انرژی لازم از بروز این وضعیت ممانعت بعمل می آمد ؛ اما در کمال ناباوری امروز شاهد تعطیلی نصف و نیمه صنایع مختلف هستیم. وخامت اوضاع از دیده بنده بعنوان یک کارشناس ، طی چند ساله اخیر بی بدیل بوده و تهدیدات انرژی طی روزهای اخیر رنگ و بوی جدی تری بخود گرفته است. گرمای کم سابقه نیز تحمل این وضعیت را برای عامه مردم دشوارتر از قبل کرده است. بهر روی بنا به فرموده مقام معظم رهبری مبنی بر شاید این روزها زمان مناسبی برای شکوائیه و انتقاد نباشد و کشور بیش ازهر چیزی به آرامش و وحدت نیاز داشته باشد ؛ لیکن نباید از وظیفه شناسی دستگاهها در قبال مردم هم غافل بود. زمانیکه سازمان حفاظت محیط زیست که جلوس کننده بالاترین کرسی هدایت آن بعنوان "معاون اول ریاست جمهور" شناخته می شود ؛ باید در برابر آلایندگی ، گرد و غبار ناشی از غفلت همسایگان و اعمال فشار برای جبران خسارت و مقابله با مخاطره سلامت شهروندان و منافع ملی با سیاست هایی خاص برخورد نماید، اما در کمال تعجب هیچ نقل و یا واکنشی از آن حوزه بگوش نمی رسد! آیا حالا هم انتقاد جایز نیست؟! این روزها دولت بدجوری در مظان اتهام قرار گرفته و با چالش های جدی در برابر مخالفان داخلی و خارجی مواجه می باشد. از یکسو خبر می رسد که بازار های تهران ، تبریز ، همدان و... در اعتصاب کامل بسر می برند. از سویی هم مطرح می باشد که صنایع - بعنوان موتور ملی حرکت چرخ های اقتصادی کشور- در خطر انحلال موقت قرار دارند. چه آنکه در صورت عدم فوت زمان و عدم هزینه کرد در مبادی غیر ضرور ، می شد پیش بینی لازم را معطوف داشت. اما شاهدیم که گرما و گرد و غبار از یکطرف و تعطیلی بازار و صنایع از طرف دیگر با سایه سنگین تحریم ها ، تهدید نظامی و غیر نظامی دشمن همراه شده اند. اجرای لایحه هدفمندی یارانه ها و دغده های موجود در زمینه مدیریت و نحوه اجرای آن نیز کاملا جدا و مانند غده ای سرطانی دولتمردان و ستون های حاکمیت را نگران کرده است. در اینجا تدبیر و مدیریت بحران، لازمه کار است. اما سیگنال های دریافتی تنها گویای پاک کردن صورت مسئله از جانب گروهی خاص و تاثیر گذار هستند. شاید لازمه عبور از این بحران سخت ، وحدت همه جانبه احزاب، گروه های سیاسی ، سازمانهای دولتی، گروه های مردم نهاد(NGO) ، عامه مردم و طبقه غیر سازماندهی شده (با دیده تکثرگرایی هر کس که خود را مدیون پرچم سه رنگ ، سبز ، سفید و سرخ ایران می داند) بعنوان "خودی" و مفروض دانستن دشمن بعنوان"غیرخودی " باشد که اگر اینگونه نشود باید از ایران بعنوان عراق و افغانستانی دیگر یاد کرد. گرچه بعنوان یک ایرانی ، انتقاد از برخی سیاست های حاکمیت را بعنوان اساس مردمسالاری دینی و از حقوق حقه خود می دانم؛ اما با تمام اختلاف نظرهایی که با تصمیم گیری های دولت در زمینه های صنعت ، سیاست خارجی ، اقتصاد ، محیط زیست ، ورزش و... دارم (فارغ ازافراط و تفریط های جناح های سیاسی و بعنوان فردی مستقل و وطن دوست)؛ قایل به اتحاد در مقابل دشمن و ایستادگی هستم. زیرا پر واضح است ، دشمنی که فرسنگ ها راه را طی میکند تا با پیشرفته ترین سلاح ها و تجهیزات مقابل ما شاید آگاه سازی هموطنان از رسانه های فراگیر و همچنین اطلاع رسانی گسترده در خصوص عواقب مصرف نامناسب برق و الزام وحدت(حتی بصورت نمادین) -بعنوان دو بحران جدی پیش رو - یکی از صدها راهکار برون رفت از وضعیت فعلی باشد. چه بسا ساده انگاری در این خصوص مجالی برای پشیمانی و جبران باقی نخواهد گذارد. با تمام پر حرفی هایم خرسندم از اینکه امواج و سیگنال های پیام هایم در دنیای مجازی از بین نخواهند رفت و شاید روزی و روزگاری بتوانم تک تک این جملات را تفسیر و به آن استناد کنم. ایران و ایرانی سرفراز و پایدار باد.
پی نوشت: *** این سطور در حالی نگاشته شد که محل ارتزاق من و یک میلیون خانوار وابسته به شرکت متبوع ام در معرض تهدید تعطیلی -بواسطه کمبود برق - قرار دارد و ایضاً شایعاتی شنیده می شود که ناو ها و زیر
کلمات کلیدی: بحران
|
|
| این روزهای حسن کریم زاده (اصلاحیه پست مرتبط) |
| ساعت ۱:٠٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦ |
|
روز گذشته فرصتی دست داد تا با یکی از دوستان به بحث بنشینم. او مرا از واقعیت های منتسب به یک خبر آگاه کرد. اگر همراهان دیروز و امروز نیک بیاد داشته باشند ؛ یکی از پست هایم به خبر غرور آفرینی حسن کریم زاده اختصاص داشت. کارتونیستی برجسته و بین المللی که اصالت ایرانی او ، برای هر ایرانی وطن دوستی مایه مباهات است. حسن کریم زاده با ارایه طرح "مباحثه " خود که در روزنامه اعتماد ملی نیز به چاپ رسیده ؛ در فستیوال جهانی شرکت می کند. در آنجا حائز رتبه نخست جهانی می شود. اما خبرهای منتشره در رسانه های داخلی (خبرگزاری فارس, روزنامه ایران و...) او را نفر دوم معرفی می کنند و بسیاری نیز- از جمله بنده حقیر- در ورطه این فریب گرفتارمی آیند. صرفنظر از اندیشه های سیاسی و عقیدتی هر فردی ، حسن کریم زاده یک ایرانی - مسلمان و یک هنرمند است که هنر او شایسته تقدیر و ستایش است.کسی که با رقص موزن حرکات دست مانند یک شعبده باز صفحه سفید کاغذ را به جولانگاه خطوط مرتبط مبدل ساخته و اثری بی بدیل خلق می کند. اینها در کنار هویت او در مجامع بین المللی و مصاف با رقبای بیگانه غرور انگیز است. اما بربسیاری از دگراندیشان با تفکر و منش فکری مخالف او چه رفته و چه عایدی داشته اند که هموطن و نخبه خودی را نفر دوم معرفی می کنند؟! با کنار رفتن ابرها و مشخص شدن برخی حقایق ، عرق شرم برپیشانی بسیاری جاری شد. اما به قول آیات قرآن: " ای کاش که اینها عبرت هایی برای اندیشه کنندگان باشد". اینها را نوشتم تا بگویم که " حسن عزیز" گرچه با خواندن خبر مجعول برخی رسانه ها احوالات مان دگرگون شد و مغموم ازعدم حفظ جایگاه سال قبل ات بودم ؛ اما به قول تماشاگران فوتبال " اول بشی، آخر بشی ، دوستت داریم" و نیک بدان که این عناوین باعث نخواهد شد که ذره ای ازکمال انسانی تو کاسته شود. دیروز روز خیلی بدی بود. واقعاً برای بسیاری متاسف شدم که جهت دستیازی به مقاصد و مطامع دنیوی و تکیه چند روزی بیشتر بر منصب و قدرت ، حاضرند همه چیز را زیر پا به نهند. برخی حاضرند اجنبی را بالای سرخود ببینند و شرف خود را زیر پا بگذارند تا مبادا مخالف آنها به توفیقی دست یابد. براستی برای آن طرز تفکر و اندیشه مسموم متاسفم. از این فضای مخوف مشمئز شده ام. نمی دانم تنگی این حلقه تا کجا خواهد انجامید؟ فاصله ها تا کجا ادامه خواهند یافت؟ بر خلاف من ؛ حسن کریم زاده نه برافروخته است ؛ نه گریبان چاک کرده! او فقط از زندگی لذت می برد. اینروزهایش خیلی شادتر از آنروزهایش سپری می شود. پس با تصحیح خبر مجعول قبل و با افتخار وخوشحال تر از قبل، دوباره شاد می شوم. یک خبر و 2 بار خوشحالی
کلمات کلیدی: تقدیم به حسن کریم زاده
|
|
| به بهانه روز مادر |
| ساعت ۱:٢٢ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳ |
|
از تو تا ویرانی من/ از تو تا مرز شکستن آیا می توان تو را توصیف و صرف کرد؟ آیا واژه برای تحریر و اعداد برای شماش جهانی از نیکی کفاف میکنند؟ به جرات می توان از مادر بعنوان قدیس زمینی یاد کرد. فرشته ای بی بدیل. نمی دانم شاید فرشته هم در مقام و منزلت مادر به زانو درآید. می ستاییم مقام و خواستگاه مادر و زن را. چه ایرانی و چه غیر. در این روز اما باید به تمام شیرزنان ایرانی تبریک گفت. به آنهایی که همپای مردان همچون سایه مدیریت کانون های انسان سازی و تربیت نسل و نژاد ایرانی را بر عهده دارند. مادر واژه غریبی است که در آستانه سالگرد نهمین سالروز فقدانش بسر می برم. مادر واژه ای گمشده در نه توی دلم که برای ادای آن دلتنگ شده ام. راستی آیا می توان هر کسی را " مادر" خواند؟. پدر و مادر تنها داشته های بی تکرار آدمی هستند. شاید خواهر و بردار و هر چیزی تکرار پذیر باشد اما هیچ چیز و هیچکس پدر و مادر نمی شوند. شاید کمی فرصت ، شاید کمی... ، بار خدایا دیر است.عمریست که دیر شده و باید زود رفت. عید الزهرا(س) ، روز مادر و روز گرامیداشت مقام شامخ زن مبارک.
کلمات کلیدی: روز مادر
|
|
| آنجا که فراموشش نمی کنم |
| ساعت ۸:٥۸ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸ |
|
چندیست بیاد دارم که سفری بدلخواه نرفته ام. نیک می دانم ؛ بسیار سفر باید / تا پخته شود خامی اما آنقدر مشغله و گرفتاری دارم تا از یاد ببرم این اصل را. در هفته گذشته توفیقی حاصل شد تا سفری دو روزه به یکی از شهرهای زیبای ایران داشته باشم. راستی چرا ما تفریح ، تفرج ، گشت ، گذار ، سیاحت و اصلاً هر چه دلتان می خواهد نامش را بگذارید را در سفری کوتاه به استان های سر سبز گیلان و مازندران و یا اگر خیلی هوس حافظ داشته باشیم ، به شیراز و در صورتیکه دلتنگی و عاشقی سراغ مان آمد به دیار نصف جهان ، سی و سه پل و زاینده رود عزیمت می کنیم. 4 سال در شهرستان میبد یزد به تحصیل پرداختم. صرفنظراز فضای فراموش ناشدنی دوران عنفوان شباب که توام بود با خاطراتی بی بدیل ، باید عرض کنم این شهر- که بسیار هم به آن مدیون آن هستم- یکی از دیدنی ترین شهرهای ایران بود. نارین قلعه ، چاپارخانه ، کاروانسرای سنگی ، آب انبارهای قدیمی، یخچال ، طبیعت زیبای ندوشن ، کارخانه های تولید سرامیک و چینی های بی نظیر آن، بافت های خشتی قدیمی شهردر کنار آتشگاه ها، پیر چک چک , باغ ملی, منطقه رویایی ده بالا و... که بازدید هر کدام چندین ساعت زمان می برد؛ حالی دارد که هوای کویر هم مکمل آن می شود. کمتر کسی را سراغ دارم که میلی برای دیدن نیمه پنهان زیبایی و قطب مخالف سرسبزی- کویر- داشته باشد و این باعث شده تا کم توجهی ما , ناشناخته ماندن این سرزمین ها بدنبال داشته باشد. از اینها که بگذریم سفر هفته قبل من مربوط به کویر نیست. اینها را گفتم تا هم تداعی خاطره کرده باشم و هم مقدمه ای برای گفتار حاضر نقل کرده باشم. بواسطه مراسم خاکسپاری عزیزی عازم شهرستان " بروجرد " شدیم. در میانه راه , درست بعد از گذر از شهر اراک بود که باران آغاز شد و هر قدر به جلو حرکت می کردیم ؛ بر شدت آن افزوده میشد. باران آری طبیعت زیبای استان لرستان واقعاً دیدنی بود. به شهر که رسیدیم باران کم و کمتر شد و در منطقه ای که برای مراسم باید در آنجا حضور بهم می رساندیم، بطور کل باران قطع شده بود. همه چیز آماده مراسم تدفین بود که ناگهان چیزی توجه من را بخود جلب کرد. شاید زیبایی اینچنین منظره ای را در هیچ کجا ندیده بودم . اما به جرات می گویم آنجا به سان قطعه ای از بهشت بود. بر فرازکوهی که گورستان واقع در آنرا بومی ها " دارالسّلام" می نامیدند، نمایی ازشهر نمایان بود. کوه روبرو تماماً سرسبز بود. خورشید از لابلای ابرهای چند لایه سیاه و سپید خود را به کوه روبرو می رساند. خدای من ، فوق العاده بود. به رسم عادت روزمره سحرگاه از خواب برخواستم . برای شستن دست و صورت به حیاط ان منزل رفتم. (بقیه در خواب بودند) که صدایی توجه من را به خود جلب کرد. بدنبال صدا از در خانه بیرون رفتم. بازهم شوکه شدم. بی بدیل و وصف ناشدنی . بی اختیار نزدیک به 5 الی 10 دقیقه مبهوت کوه سبز مخملی (این بخش را تعمداً رنگی کردم تا بگویم سبز و مخملی اونقدرها هم بد نیستند. باید قشنگتر به اونا نگاه کرد) روبروشدم. باز هم نور خورشید صبحگاهی سعی داشت تا از میان توده های ابر خود را به کوه برساند که تنها به درز از حفره هایی کوچک بسنده کرده بود. بدنبال صدا جلو تر رفتم و از دیوار نیمه کاره ای که روبرویم بود هم عبور کردم . رودی خروشان در حال عبور از آن منطقه بود. آب گل آلود بود و من باز هم متحیرماندم. ساعاتی بعد و به دعوت یکی از دوستان برای گشت و گذار داخل شهر روانه شدم. سواره به بالای تپه ای به نام " جغا " رفتیم. یک هتل ۴ ستاره بنام "زاگرس" بر فراز جغا بنا شده بود. منظره ای دلنواز از شهرکه دوست داشتنی بود. به بالاترین نقطه جغا که رسیدیم دوست و همراه ما منطقه " گلدشت " را نشانم داد که درست پشت این تپه قرار داشت. یعنی تپه حائل میان این دو منطقه (شهر و گلدشت) بود. اصلا متوجه توضیحات دوستم نشدم. شاید این صحنه را تنها در رویا ، کارت پستال یا چیزی شبیه آن دیده بودم. منظره ای که شاید در گیلان و مازندان هم قادر به دیدن آن نباشید.
کلمات کلیدی: بروجرد
|
|
| تغییر عادت منفی به مثبت |
| ساعت ۳:٠٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤ |
|
کلمه ها عقاید شکل گرفته و افکار بیان شده هستند. بعبارت ساده آنچه میگویی فکری است که بیان می شود. کلمه ها و اندیشه ها دارای امواجی نیرومند هستند که به زندگی و امورمان شکل می دهند. اگر یک کارگر بی سواد بتواند یک اصطلاحی را در دنیا شایع کند؛ پس ما و شما بطور حتم می توانیم استفاده از کلمه ها و اصطلاح های مثبت را گسترش داده و انرژی مثبت بین همه پخش کنیم. امروزه ثابت شده که کلمات منفی بار منفی به سمت شخص می فرستند و او را به سمت منفی و بیماری سوق می دهند! بطور مثال وقتی به ما میگویند خسته نباشی , دراصل خستگی را به یادمان می آورند و ناخودآگاه احساس خستگی می کنیم (با خودتان امتحان کنید). اما اگر به جای آن از یک عبارت مثبت استفاده شود ؛ نه تنها نیروی از دست رفته، ترمیم و خستگی جسم را از بین می برد , بلکه نیروی مثبت و سازنده ای را به افراد هدیه می دهیم. مثال: بجای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود بجای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت بجای دستت درد نکنه ؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی بجای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : از این که وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم بجای لعنت بر پدر کسی که اینجا آشغال بریزد ؛ بگوییم: رحمت بر پدر کسی که اینجا آشغال نمی ریزد بجای گرفتارم؛ بگوییم : در فرصت مناسب با شما خواهم بود بجای دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟ بجای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده بجای قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما بجای شکست خورده؛ بگوییم : با تجربه بجای مگه مشکل داری؛ بگوییم : مگه مسئله ای داری؟ بجای فقیر هستم؛بگوییم : ثروت کمی دارم بجای بد نیستم؛ بگوییم : خوب هستم بجای بدرد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست بجای مشکل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم بجای جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود بجای فراموش نکنی؛ بگوییم : یادت باشه بجای داد نزن؛ بگوییم : آرام باش بجای من مریض و غمگین نیستم؛ بگوییم : من سالم و با نشاط هستم بجای غم آخرت باشد؛ بگوییم : شما را در شادی ها ببینم آیا شما هم میتوانید به این لیست مواردی رو اضافه کنید؟ و وقتی بعد از مدتی بهم رسیدیم , بجای توجه کردن به ضعف همدیگر و نام بردن از آنها مثل: بگوییم : "سلام به روی ماهت"، "چقدر خوشحال شدم تو را دیدم"، و ... عبارات دیگری که نه تنها بیانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نیست بلکه نوعی اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء میکند. البته اگر اصراری نداشته باشیم که حتماً درباره ی همدیگر اظهار نظر کنیم، و گرنه میشود که درباره ی موضوعات مشترک، البته در محوریت مثبت با هم صحبت کنیم.
کلمات کلیدی: آزاد
|
|
| عصبانیت و عشق |
| ساعت ۳:٠٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤ |
|
مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر 4 ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد. مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچار در دست کودک باشد. در بیمارستان کودک بدلیل شکستگی انگشتان , دست خود را از دست داد. وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید: پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند؟ ( دوستت دارم پدر ! ) عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند. چیزها برای استفاده کردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن. مشکل دنیای امروزی اینست که انسانها مورد استفاده قرار می گیرند. این درحالی است که اشیاء دوست داشته
کلمات کلیدی: داستانک
|
|
| من که می دانم او کیست... |
| ساعت ۳:٢۱ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩ |
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود ! یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او کیست...
کلمات کلیدی: داستانک
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : فارغ التحصیل علوم ارتباطات اجتماعی - روزنامه نگاری - از دانشگاه آزاد اسلامی واحد میبد در سال 1380- شاغل در یکی از مراکز بزرگ صنعتی کشور- زنده با یاد ایام ضمناَ بهره برداری از مطالب مندرج در این وبلاگ ، فقط با ذکر منبع مجاز خواهد بود. پروفایل مدیر : علیرضا کفایی محمدنژاد |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |


